غروب در نفس گرم جاده ....

...خواهم رفت

شبهـــای ســـشــراب

تازه فهمیدمت!!

تو

همچون شراب

 مست میکنی

   خمار میکنی

     تمام میشوی

     حــــــرام میشوی ...

 نیستی و من بی تو چه شبهایی .

    ورق های حافظ را قمار کردم به دنبال ساقی .

                ..افسوس..

                         ســــــراب بود  ..

حیف تو که نیستی تا حرفهای انباشته شده در گلویم را روی خودت استفراغ کنم  ..نه در کاغذ

 

یه جرعه خالص:من نخورده مست و تو یک جام هم میخوردی باز هوشیار بودی..

یه جرعه خالص:سکوتم از رضایت نیست ..

 در گوشهـ خودتـ :دوستـتـ دارمـ  قسمـ بهـ قولـ آخرمـ..

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مهر1390ساعت 15:56  توسط مونا(رها)  | 

التهاب دردها..انفجار زخم ها

دستهایم برایت شعر مینویسند

اماتو هرگزنخواهی خواند

آتش عشق در چشمانم غوطه میزند

اما تو هرگز نخواهی دید

نه.توهرگز مرا نخواهی فهمید..

ومن بااینهمه اندوه از کنارت خواهم گذشت

وباز تو درک نخواهی کرد..

mona

...

هذیون میگم۱!:اینروزا داره بدتر از قبل میگذره...ماه مبارک رمضان حلول کرده..داغونم نمیدونم.آیا باید به این ماه مبارک و فرصت آسمانی امید اشته باشم؟؟نمیدونم..

شب قدر شبیه که فرصتها باز بهمون داده میشه.. برای توبه..تنها وجدان خوبمه که منو سرپا نگه داشته.و مدام میگه بادستهای خالی میخوای کجا بری؟ فقط با همین یه جمله اس که من زنده ام..کار ناتمام زیاد دارم.خیلی زیاد..دستهام خالیه. خیلی خالی..

هذیون میگم۲!:اقتدار پرواز بیهوده بود

                           نه پری درکار بود نه آسمانی

                                   باخود گفتم بااین بالهای سوخته

                            روزی خواهم پرید؟..

 

هذیون نمیگم!:اینروزها نوازنده ی خوبی شده ام..دلم شور میزند چشمانم تار.........        

        

                                   عازم یک سفرم

                             سفری دور به جایی نزدیک

                           سفری از خود من تا به خودم

                    مدتی هست نگاهم به تماشای خداست

                                            و

                               امیدم به خداوندی اوست

                                      *التماس دعا*

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1390ساعت 3:36  توسط مونا(رها)  | 

قصه برگ وباد..

آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها

تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا

یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم

آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم

وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره

به خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره

با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جداشم

ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم

برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت

غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت

باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟

با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه

یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون
                         
سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون


ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید


تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید


بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه


تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه


ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد


به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که میمرد

برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود


هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود...

+ نوشته شده در  جمعه 23 اردیبهشت1390ساعت 21:8  توسط مونا(رها)  | 

سهم من چیست مگر..؟؟

دستها بالا بود. هرکسی سهم خودش را طلبید .

سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود

ولی نوبت من که رسید؛ سهم من یخ زده بود !

سهم من چیست مگر؟! یک پاسخ !

پاسخ یک حسرت

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت

وسعتی تا ته دلتنگی ها شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند !

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 فروردین1390ساعت 12:1  توسط مونا(رها)  | 

وباز بهار..

باز کن پنجره ها را،که نسیم

روز میلاد اقاقیها را

جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه،کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست.

******

همه چلچله ها برگشتند


وطراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده ست

و درخت گیلاس

هدیه ی جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست.

******

باز کن پنجره ها را،ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

******

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شبهای بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه ی گل های سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

******

حالیا معجزه ی باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روحنسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد!

******

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن...

     " فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  شنبه 6 فروردین1390ساعت 13:28  توسط مونا(رها)  | 

بامن اکنون دردیست

گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر
را كه
عجيب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس

من به خود مي گويم:
" چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ "

باد كولي تو چرا
زوزه كشان
همچنان اسبي بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟

" آي

باز كن پنجره را "
پنجره را مي بندي
با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
من اگر ما نشويم ، تنهايم
تو اگر ما نشوي
خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم

من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد ؟
سينه ام آينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر مي سازند
.....
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فراموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 دی1389ساعت 19:26  توسط مونا(رها)  | 

دوست دارم بروم سربه‌سرم نگذاريد

گريه‌ام را به حساب سفرم نگذاريد

دوست دارم كه به پابوسي باران بروم

آسمان گفته كه پا روي پرم نگذاريد

اين قدر آينه‌ها را به رخ من نكشيد

اين قدر داغ جنون بر جگرم نگذاريد...

آخرين حرف من اين است زميني نشويد

فقط از حال زمين بي‌خبرم نگذاريد

 

پ.ن:چسود که اینا همش حسرت.کار ما نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 دی1389ساعت 17:33  توسط مونا(رها)  | 

آه

بر دلم بغضی سنگین حاکم است

بغضی که خیال باریدن دارد ؛ باریدن بر تمام دلم

تا پاک سازد این غبار سیاهی و مرا رها سازد از چنگال این مرداب

ابرهای دلتنگی دلم محتاج باریدن اند

این روزها همه از مسئولیتی سنگین می گویند

جایگاهی که خود از آن هنوز بی خبرم؛ از صداقتی که شاید هنوز آن را باور نکرده ام

این روزها دلم به دنبال کویری می گردد برای فریاد

خسته ام ... به خدا خسته ام

از بس به دل نالیدم و به چشمانم التماس کردم

گویی کویری وجودم را فرا گرفته ؛ کویری پر از آرزوی سیرابی

کویری که زیباست ولی سخت؛که آرامش دارد و دشواری

این روزها نیازمند تغییری شگرف ام ؛ تغییری به بزرگی این کویر ...

در جسمم ،
روح ام ،

وبیش از همه دلم ؛ که پیوند زیبایی از این دو است

نیازمندم ...
محتاجم
...
به بالی برای پرواز

به چشمانی برای بهتر دیدن و گریستن
و پاهایی برای رفتن
.
خدایا همچنان دستان کوچکم را به سویت دراز می کنم ، لبریز از عشقم کن

خدایا بیش از گذشته محتاج کشیدن دستان پر مهرت بر سر شرمسارم هستم ميان کو چه هاي سردو خلوت

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 آبان1389ساعت 19:38  توسط مونا(رها)  | 

خاک من یادته........

 خاک من ستاره بارون منور یادته؟                  خاک من زمزمه های الله اکبر یادته؟

وقت ماندگار ایثار......

لحظه های سبز گریه.......

شب سجاده ودیدار......

خاک من جوونه های تازه ی ایمان یادته؟        نامه های ناتمام لای قران یادته؟

قصه خط مقدم قصه ای تازه نبود

مهد عاشقان واون جام شهادت  یادته

.........

دیدی سربازای عاشق واسه بوی سبز شیرین       صف کشیده بودن اما باسرو صورت خونین!

  دل مادراشون اما مثل قلب پاره پاره س               پر ردپای تیغ وزخما ی دوباره س

.........

به حرمت طلوع اخرین روز            به اعتبار سرخ باور قسم

به صاحت نمازه زیر رگبار             به گریه های شب اخر قسم

 

قسم به لاله هایی...                 که توی خون تپیدن....

میون اتش وخون ....                 فقط خدارودیدن.....

قسم به خاک پاک  . شهر همیشه خرم 

چشمهای چشم براهی .  که روش نشسته شبنم......

یذره از خاک تورو نمیدم                به دستهای مترسک های سنگی

سرمیزنن دوباره از خاک تو              جوونه های لاله های رنگی

ستاره های اسمون شاهدن             وجب وجب خاک تو خون نوشتس

قصه ی عشق میمونه رو خاکی که       دفترمشق لالاه های تشنس

                                         ..........

بازم میگم یذره از خاک تورو نمیدیم. به دستهای مترسک های سنگی

سر زده ایم دوباره از خاک تو ما جوونه های لاله های رنگی...

سر زده ایم دوباره از خاک تو ما جوونه های لاله های رنگی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مهر1389ساعت 15:8  توسط مونا(رها)  | 

نمدانم چه باید کرد.....

نمیدانم پس از مرگم چه خولهد شد

نمیخواهم بدانم کوره گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت!

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد.

گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ وبازیگوش

واو یک ریز وپی درپی دم گرم نفس را برگلویم سخت بفشارد

وخواب زندگان مرده را اشفته تر سازد

بدین سان بشکنددر من سکوت مرگبارم را.........

بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را........

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 19:30  توسط مونا(رها)  | 

سبحانک لااله الاانت الغوث الغوث خلصنامن الناریارب

الهی شب قدر است وقدری ندارم                         چه سازم توشه ی قبری ندارم

مبادا لیلة القدرت سراید                                     گنه برناله ام افزون تر اید

مباداماه توپایان پذیرد                                      ولی این بنده ات سامان نگیرد

 

بسم الله الرحمن الرحیم 

انّا انزلناهُ فی لیلة القدر ٫٫ما این قرآن عظیم الشأن را در شب قدر نازل کردیم٬٬

و ما ادراک ما لیلة القدر ٫٫و چه تو را به عظمت این شب قدر اگاه خواهد کرد؟،،

لیلة القدر خیر من الف شهر ٫٫شب قدر از هزار ماه بهتر وبالاتر است،،

تنزل الملائکةُ و الروحُ فیها باذن ربّهم من کل امر ٫٫در این شب فرشتگان و روح به

اذن خدا بر(امام عصر) از هر فرمان و دستور الهی نازل می گردند،،

سلام هی حتّی مطلع الفجر ٫٫این شب رحمت و سلامت و تهنیت است تا صبحگاه،،

کوله بارت را ببند....

شاید این چندسحر فرصت آخر باشد

 که به مقصد برسیم

بشناسیم خدا را وبفهمیم که یک عمرچه غافل بودیم.

میشود آسان رفت میشودکاری کردکه رضاباشد او

ای سبک بال در این وقت شگرف در دعای سحرت در مناجات خدایی شدنت هرگز از یاد نبر من جامانده

بسی محتاجم.

التماس دعااااااااااخاهشا التماس دعا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 شهریور1389ساعت 0:20  توسط مونا(رها)  | 

التماس دعاااااااا

.بچه ها نمیدونم چطور باید بگم.

.نمیدونم از کجا بگم........

.از جایی که ...بیماری ودرد رقیب ذهنو دلمو مشغول کرده .وشده دردخودم.جاییکه تمام لحظه هام دعا واسه کسیه که ندیدمش....اصلا نمیدونم واقعا وجود داره یانه.....فقط بهم گفت که وجود داره تو ذهنو قلبو روحش.توخاطراتش.توهر نفسش.وفهمیدم که اونیکه بهش میگن رقیب الان فقط کسیه که واسم ندیده مهم .دلم میخاد خوب بشه ....دلم میخاد روی پاهای خودش دستاش تو دستش بیاد بگه اونکه  فقط ازش شنوفتیو نشناخته واسش دعا میکردی منم.

ووقتی صورتمواز صورتش دور میکنم.میبینم اونیرو که خیلی وقته ارزوی دیدارشو داشتم......

میخندم ونمیگم از اون روزی که توشرکتش بودویه متنی که اماده کرده بودوواسم۳بار خوندو ازم خواست تکرارکنم که ببینه حافظم خوبه ؟؟؟....................

میخندم ونمیگم ازاون روزایی که  شب امتحان اخرین سال دوران مدرسه بود..چه دورانی برام گذشت...

بچگانه میخندمو نمیگم از گریه های بچگانم........

داداشی واقعا واستون دعامیکنم.وواقعا دوستت دارم.......میدونم که دوست داشتنم بزرگترین اشتباه  بچگیم بود.........

.

.بچه ها دوستای مهربونم.تواین روزا  واسه بیمار منم دعا کنید.توروخدا دعام کنید......

دعا برای سلامتیش.اون داره از درد سرطان از دست میره این فرصتها از دست میره....دعاش کنید ....

التماس دعا .....التماس شفا.التماس عفو دارم........

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مرداد1389ساعت 3:36  توسط مونا(رها)  | 

فرصت اسمانی

اگر نتونستید بخونید کپی کنید بعدا بخونید ولی بخونید.ممنون

خدامال همه است مال من مال شما.مال یکایک ما وشما.خدا نمایندگی انحصاری ندارد.خدابه تعدادما وشماشعبه دارد.خداتنها امکانی است که هیچکس نمیتواند ازما بگیردخداتنهادارایی است که فقیران بیشتر از ثروتمندان دارند.خداتنها ذخیزره ای است که هیچ حکومتی نمیتواند مردم را از ان محروم کندیا توزیع ان را در دست خود بگیردیا کوپنی اش کند.خدا تنها قدرتی است که مظلومان بیش از ستمگران دارند.

خداتنها رفیقی است که در هیچ شرایطی رفیقش را تنها نمیگذارد.خدا تنها امنیتی است که هیچگاه بمخاطره نمی افتد.

خداتنها روزنه امیدی است که بسته نمیشود.تنهاکسیکه با لبهای بسته ام میتوان صدایش کرد.وباپای شکسته ام میتوان سراغش رفت.خداتنها معشوقی است که به عاشقان خود عشق میورزدتنها معشوق.............خداتنها دارنده ای است که بی منت وچشم داشت میبخشدخدا تنها دادستانی است که راههای فراررانشان خلافکار میدهد.خداتنها حکمرانی است که هوای مخالفین راهم دارد.خداتنهاسلطانی است که بابخشیدن دلش خنک میشود نه با تنبیه.خداتنهاپادشاهی هست که دیدارش نیاز به ملاقات ندارد.خداتنهامتعهدی است که اگرامانت وجودت را به دستش بسپاری بهتر از خودت مراقبش است.خداتنها کسی است که وقتی همه رفتندمیماندوقتیهمه پشت کردند اغوش میگشاید.ووقتی تنهایت گذاشتند.محرمت میشود.

خداتنها حاکم مقتدری است که برای بخشیدن گنهکار.هزاران بهانه میتراشدتا تبرئه اش کند...

وماه رمضان یکی از این بهانه هاووسیله هاست.

ماه رمضان مهمانیه دیارعالی است که خداکارت دعوتش را برای همه ی همه ی مردم میفرستد.این ماه مقطعی از زمان است که خدا ناز بنده را میکشدبه دنبال فراریان وگریختگان میفرستد....

..............بیایید این فرصت اسمانی را دریابیم........

 

یا رب به دلم غیر خودت جا مگذار؛ در دیده من ز کس تمنا مگذار؛گفتم گفتم زمن نمی آید کار؛رحمی رحمی مرا به من وا مگذار...

همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن     همه سال حج نمودن سفر حجاز کردن

ز مدينه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن        دو لب از براي لبيک به وظيفه باز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن      ز ملاهي و مناهي همه احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن به خداي راز گفتن     ز وجود بي نيازش طلب نياز کردن

به خدا که هيچکس را ثمر آنقدر نبخشد      که به روي نا اميدي در بسته بازکردن

پ.ن:ما وشما مهمانیم.وقتش رمضان است.همه ساکنان زمین دعوت اند به مهمانی اسمان.دراین مهمانی همه چیز بی انتهاست.چیزی کم نمی اید.ناممکن وجود ندارد.میزبانش خسته نمیشود.کاری نشدنی نیست.تنها وتنها یک چیزاندازه دارد.....ساعت ها ی برتراز هزارسال ولحظه های بهتر از هزارهزار ماه اند که میگذرند وبرگشتی ندارند.میروند تمام میشوند.مهمانیه ۳۰ روز به اتمام میرسد............

پ.ن:چه خوبه که با لباس اراسته وارد مجلس بشیم با پیراهن بندگی با پیراهن روزه داری با عطر قران .کنار امام زمان...................

عجب حالي داره مسجد جمكران.JPG

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مرداد1389ساعت 22:6  توسط مونا(رها)  | 

خدارودوست دارم

خدارومیخوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخام

خدارومیخام نه واسه حل مشکلام

خدارومیخم نه واسه جهنم بهشت

خدارومیخام نه واسه زیباوزشت

خدارومیخام نه واسه خودم که باشم یابرم

خدارومیخام نه واسه روزای تلخ آخرم

خدارو میخام نه واسه سکه وسکوومقام

خدارومیخام واسه اینکه اونه دوست بامرام

خدادوست دارم چون عاشق بوذنو یادم داده

خدارو دوست دارم چون عاشقو تنها نمیذاره

خدارودوست دارم واسه اینکه حواسش بمنه

خدارودوست دارم واسه اینکه لبخندمیزنه

خدارو دوست دارم واسه انکه منوتو باهمیم

خدارو دوست دارم چون به هیچکس نمیگه چقدربدیم

خدارو دوست دارم واسه اینکه مواظب منو توه

خدارودوست دارم واسه اینکه همش مراقبه

.

.

.

خدارو دوست دارم اخه بی ادعادوستم داره

بکمک اهنگ رضاصادقی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مرداد1389ساعت 14:27  توسط مونا(رها)  | 

چشم آلوده کجا.دیدن دلدارکجا

نرگس مست کجا.همدلی خارکجا.

کاش در نافله ات نام مرا هم ببری.

که دعای تو کجا.عبدگنه کارکجا...؟؟؟؟؟

 

هنوزم انتظارو انتظار است

هنوزم دل به سينه بي قرار است

هنوزم خواب ميبينم به شبها

همان مردي كه بر اسبي سواراست

همان مردي كه جمعه آيد روزي

و اين پايان خوب انتظار است

برچهره پراز نور مهدي صلوات

بر جان و دل صبور مهدي صلوات

تا امر فرج شود مهيا بفرست

بهر فرج و ظهور مهدي صلوات

میلادیگانه منجی عالم بشرخجسته باد

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مرداد1389ساعت 16:29  توسط مونا(رها)  |